2 خرداد 92
دخترم چندروزی بود از چشمت اب میومد و یخورده ورم کرده بود. دیروز تنهایی بردمت دکتر .گفت شاید از مجرای چشمت باشه.گفت خوب میشی.
مامانم نتیجه زحمتهای شبانه روزیمو دارم می بینم.اقای دکتر از وزن گیریت راضیه. شدی ٧.٧٠٠کیلو.هیچ کس نمیدونه که من الان یه خواب راحت هم ندارم چون فلاکس اب و قوطی شیر و بقیه بساط شیردهی رو موقع شب بالایسرم می گذارم و هر دو یا سه ساعت یکبار بیدار میشم و هربار ٢٠ دقیقه مشغول شیر دادن به تو هستم.امیدوارم وقتی بزرگ شدی بفهمی که چقدر زحمت کشیدم برا بزرگ شدنت. ولی وقتی می بینم وزن گیریت طبیعی شده تمام خستگی از تنم در میاد
.
این روزها خیلی خستم. هم در نقش مردم و هم در نقش زن، تنهای تنها در میدان مبارزه زندگی و دریغ از یک ذره حمایت از سوی پدرت. امروز بدو بدو از سر کار اومدم خونه خوابوندمت شیر دادم بهت بعد بردمت دکتر بعد در اوج شلوغی رفتیم دنبال باباییت برگشیم خونه شام درست کردم ساعت ٩ شب شد. و پدرت به جای تشکر جلوی مامان بزرگ و بابابزرگت منو دعوام که چرا داروهاتم نگرفتم.
ولی عزیزم یه ضرب المثلی هست که میگه و این نیز بگذرد. ولی همرو بی خیال من با تو خوشمممممممممممممممم




2 خرداد 92
